تازه دیشب بود داشتم احساس میکردم خوشبختم ...هه نمیشه انگار!تقصیرخودمه !کاش یکم باهوش تربودم!یکم زرنگتربودم!
برچسب:
نویسنده: نیکا کریمیان
اره خب شاید اگه منم تموم بچگی و نوجونی و الانمو بین دعواهای مامان و بابام نبودم و یه بابای معتاد عصبی که روزبه روز وضعش بدتر میشه رو نداشتم اگه خونه ماهم تو ارامش بود نه ارامش چی ارامش فکری داشتم یا بهتره بگم اراده ر ازشون یادمیگرفتم اللن منم به همه ارزوهام رسیده بودم...همونطوری که الان دختر نامزد قبلی بابام داره دندون پزشکی میخونه و من پرستاری! ،،، بیخیال
برچسب:
نویسنده: نیکا کریمیان
برچسب:
نویسنده: نیکا کریمیان
برچسب:
نویسنده: نیکا کریمیان
امروز ب یه چیزی پی بردم!تو ذهن خلاق خودم!نمیدونم چجوری میتونم مساعلو ب هم ربط بدم که یه دستان از توش درمیاد!واس همینم هس که تو خودم استعدادنویسنده شدنو میبینم!!!خخخ...مثله همون نیممه ام که گفتم راجبش.....ب کسی هم نمیگم دیگه نمیدونم شایدم گفتم!خخخخ مهم نیس که باو!
برچسب:
نویسنده: نیکا کریمیان
حس پست گذاشتنم نمیاد اصن...سرم درد میکنه بهتره ولی...عاشقانه رودیدیم تازه ..امروزم یه امتحان سخت دادیم...کاش خوب بشن خدایا کمکم کن خوب بخونم این سری خوب شن ...امروز ک نمیخونم .. ایسنتا هم نیستم دیگه ....بهتر چیه والا هی برم سر پیج این و اون عین اسکلا ...بعد امتحانا شاید ...
برچسب:
نویسنده: نیکا کریمیان
برچسب:
نویسنده: نیکا کریمیان
بخوای یه نکتشو نگا کنی اینه که پارسال دوستامو ...رهاشون کردم و دیگه کندم از دلم همشونو ...دیگه نه میخوام ببینمشون نه هیچی...بجاش دوستای جدید و خوبی اومدن تو زندگیم ...میگم بعضی وختا دنیا میچرخه همینه ها
برچسب:
نویسنده: نیکا کریمیان